امروز بعد از 2 هفته علافی و در نهایت اطلاع یافتن توسط یکی از دوستان از اینکه داروی خارجی ( آوونکس) که در شهر ما به قول آقایان مسئول نایاب شده ،در حالیکه در شهرهای دیگر کشور موجود است اما آقایان محترم می فرمایند که حقیقت ندارد، برای چندمین بار حس وطن گریزی در وجودم به غلیان آمد و پیمانه ی صبرم لبریز شد و به ناچار زبان تفکراتم را باز کرد تا از ایرانی بودن خود افسوس خورده به حال خود و امثال خودم زار بزنم. مدتها بود که بارها این سوال را برای خود تکرار می کردم که در کشور ما خدا کجاست؟ و علامتهای سوال مکرر بر روی سرم نقش می بست که در مملکتی که نه سیاستمدارش در جای سیاستمدار و نه پزشکش در جایگاه پزشک، نه استادش در جای استاد و نه شاگرد ش در جای شاگرد ،نه مرد در جایگاه یک مرد و نه زن در جای زن و نه بچه در جایگاه یک بچه است. پس خدا جایش کجاست؟ بدون تردید خدا هم جایگاهش عوض شده. جای خدا نه در دلهای مردم که در دفتر خاطرات ذهن آنهاست. حقیقتا به این باور رسیدم که انسانها به هنگام استیصال به دعا و معنویات پناه می برند و شاید به همین علت هم هست که در کشورهای مرفه که مردمانش دغدغه ی فردا را ندارند و یک بیمار تنها رنج و ناراحتی درد خود را به دوش می کشد و نه سنگینی نگرانی و اضطراب از دست دادن امکانات موجود را بر دل ،معنویات هم به خیال ما کم رنگ شده اند. مگر نه این است که خداوند در وجود تک تک انسانها تجلی می کند و خدمت به دیگر انسانها ؛ به خصوص انسانهایی که به معنای واقعی نیازمندند؛ یعنی الهی شدن، نه صبح تا شب خم و راست شدن و بر سر خود کوبیدن. ننگ باد بر مردمانی که دروغ به بخش لاینفکی از زندگیشان تبدیل شده و دیگر حتی کسی از دروغ خود شرمنده هم نمی شود و وجدان تنها به لغتی نامأنوس در کتابها و فیلمها مبدل شده. بیزاری می جویم از کشوری که مردمانش تنها تو را به خاطر ثروتت می شناسند و می خواهند یا به خاطر روابط و آشنایان دم کلفتت نه به خاطر انسان بودنت.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط الهام ص |
سال سقوط سال فرار سال گریز و انتظار فصل شکفتن فلز سال سیاه دوهزار سال سقوط عاطفه تا بی نهایت زیر صفر نهایت معراج ذهن اندیشه ی تفسیر صفر سال به بن بست رسیدن پنجه به دیوار کشیدن از معنویت گم شدن تن به غریضه بخشیدن قبیله یعنی یه نفر همخونی معنا نداره همبستگی خوابیه که تعبیر فردا نداره سال سقوط سال فرار سال گریز و انتظار پاییز تلخ و بی بهار سال سیاه دو هزار سالی که خون تو رگها نیست قلب فلزی تو سینه ست وقتی که تصویر زمان شکستگی آینه ست قبیله یعنی یه نفر همخونی معنا نداره همبستگی خوابیه که تعبیر فردا نداره تو اون روزایی که میاد کسی به فکر کسی نیست هر کی به فکر خودشه به فکر فریاد رسی نیست همه به هم بی اعتنا حتی به مرگ همدیگه کسی اگه کمک بخواد کی می دونه اون چی میگه توی کتابای لغت سفیده برگا همیشه نه دشمنی نه دوستی هیچی نوشته نمی شه این ناگزیر واسه ما سیر صعودی تا سقوط همیشه قصه ی صدا تمومه با حرف سکوت وقتی که آیینه ی عشق سیاه بشه زیر غبار وقت طلوع فاجعه ست سال سیاه دوهزار به یاد داریوش که چه زیبا خونده بود این آواز رو که اون موقع به واسطه ی بچگی نمی دونستم چه مفهومی درش پنهونه اما الان که بیشتر از ۱۰ سال از روش گذشته به خوبی درکش می کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط الهام ص |
همیشه بر این باور بودم که روزمرگی بزرگترین آفت زندگی انسان است. دچار یکنواختی شدن و در جا زدن باعث فرسودگی روح و جسم می شود. خیلیها معتقدند که زندگی انسانها پر از نشانه هاست. اما بیشتر آدمها بدون اینکه نشانه های زندگی خود را درک کنند و یا به ندای درونشون گوش کنند می میرند و می روند. بدتر ازآن شرایطی هست که نشانه ها را در اطراف خودت ببینی اما نتوانی بین آنها رابطه ای برقرار کنی یا در جهتی که آنها هدایتت می کنند قدم برداری. یعنی محدود در زمان و مکان و جبر شرایط باشی. اتفاقاتی در زندگی هر کس رخ می دهد که کاملا غیر منتظره هستند و گاه مسائلی برای انسان آشکار می شوند که کاملا غیر قابل پیش بینی بوده اما حرفهای زیادی برای گفتن دارند. دریافتن این نداها و پیامها، وقتی کاملا واضح و آشکار هستند کار سختی نیست. اما گاهی این نشانه ها آنچنان در لفافه پیچیده اند که برای درکشان باید به ذهن فشار زیادی آورد. مثل برخی خوابها... درک بعضی خوابها و پیامی که می رسانند کار بسیار دشواری است. به خصوص خوابهایی که در طی زمان تکرار می شوند. این نشانه ها همه در جهت پیش برد زندگی بشر دست به دست هم می دهند و یکنواختی را از زندگی او می زدایند اما متاسفانه به دلیل غیر قابل درک بودن بیشتر آنها روزمرگی به سراغ انسان می آید و او را در یک سردرگمی بی انتها گرفتار می کند.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط الهام ص |
با شروع پاییز رخوت و سنگینی و البته کمی هم ناامیدی رو زندگیم سایه می ندازه. البته باید اعتراف کنم که پاییز به طور جدی ۳-۴ روزیه که تو شهر ما خودشو نشون داده و تو این چند روز به طور کامل می شه حضورش رو حس کرد.
هوای سرد و بارونی و روزای کوتاه که همه دست به دست هم می دن و دلتنگی برای روزای بهاری و تابستونی رو بیشتر می کنن. جالبه که حتی آمار مرگ و میر هم تو پاییز و زمستون بیشتره.![]()
این رخوت و افسردگی الان مدتیه که گرفتارم کرده. دعا کنید زودتر خودمو جمع و جور کنم. حوصله ی خودمم ندارم....
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط الهام ص |
امشب شب زیباییه. شاید یک شب تکرار نشدنی. دارم فکر می کنم آیا اینا همه تصادفه؟ شاید به قول پائولو کوئلیو اینا همه نشانه باشن. اما کمتر کسی درش دقت می کنه. ۰۸/۰۸/۸۸ تولد هشتمین اختر. جالبه. اما هر چی بهش فکر می کنم نمی تونم رمز و رازی رو که در این تاریخ مخفیه کشف کنم.
دلم گرفته. امشب انگار ۱ چیزیم هست. نمی خوام بخوابم. نا آروم و بی تابم. حالا بگذریم که ۱-۲ روزیم هست که باز از خدا قهریدم . آخر سرم خودم باز باید برم منت کشی![]()
ولی خلاصه یه چیزیم هست. نمی دونم چمه. دلم می خواد زار بزنم. داد بکشم اما حیف که همه خوابن. با این وجود فریادهام به گوش کسی نمی رسه.
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط الهام ص |
بعد از بازگشتم از مشهد سرما خوردگی دست از سرم برنمی داره . حسابی کلافه م کرده. برای همینم مدتیه که دست و دلم به نوشتن نمی ره. شاید هم علت دیگه ای داشته باشه مثل یادآوری خاطرات تلخ سال گذشته و ...
پیشاپیش سالروز ولادت امام هشتم علی ابن موسی الرضا رو به همه ی شما دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط الهام ص |
هر انسانی در زندگی جرمهایی مرتکب می شود و من مدتی ست فهمیده ام که بزرگترین جرم من در زندگی باور کردن بوده است. هرگز خودم را به خاطر این خطای نابخشودنی عفو نخواهم کرد....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط الهام ص |
مدت زیادی نیست که باهاش آشنا شدم. فکر کنم پارسال همین موقع ها بود. هیچ آشنایی قبلی باهاش نداشتم و کاملا اتفاقی شاهد گفتگوی ۲ تا از همکارام درباره ی اون بودم و کنجکاوی وادارم کرد تا راجع بهش بیشتر پرس و جو کنم و انگار کار خدا بود که راه رو برای آشنایی با این پنجره ی امید باز کرد. الان ۱ سال از روی اون قضیه می گذره و دوست داشتم بعد از اینکه امتحانش رو پس داد راجع بهش با دوستان عزیزم ( به خصوص عده ای که مشکلات جسمی دارن) صحبت کنم. احتمالا کم و بیش درباره ی درمان هومیوپاتی ( همانند درمانی) شنیده اید و اینکه در کشورهای پیشرفته ای همچون کانادا به عنوان یک شاخه ی بسیار پرطرفدار از طب شناخته شده. اما متاسفانه به دلایلی ناشناخته این طب در کشور ما مورد بی مهری واقع شده و پزشکان زبده و کارآمد ما که در این زمینه فعالیت می کنند از حمایت چندانی برخوردار نیستند. در مورد کم و کیف روش درمان چیز زیادی نمی دونم و متاسفانه توضیحات تخصصی که در اینترنت راجع به این طب نوشته شده از حدود درک من بالاتر بود. همینقدر می تونم بگم که در کنار درمان خاص بیماریم و تزریق هفتگی- درمان هومیوپاتی کمک شایانی در پیشرفت بهبودی من داشت و در طی یکسال گذشته هم به لحاظ جسمی و هم روحی تاثیرات بسزایی در وجودم گذاشت. این روش درمان که پایه گذارش " دکتر ناصری" هستند هنوز در میان مردم ما جا نیفتاده و تنها افرادی که خود تجربه ی این درمان را داشته اند می توانند گواهی بر معجزه آسا بودن آن باشند. روشی که قادر به درمان هر نوع بیماری هست و همچنان که قبلا هم گفتم من و تمام آشنایانم از اون نتیجه گرفتیم. امیدوارم که این آشنایی مختصر بتونه برای شما دوستان و خوانندگان عزیزم مفید واقع بشه. پی نوشت برای نسای نازنینم: می دونم که از خوندن درباره ی وبلاگم ناراحت می شی و دوست داری که همه جا منو در اوج توانایی ببینی و از من خواستی که قسمتی رو که راجع به بیماریم هست حذف کنم اما اینو بدون که بدون داشتن یک بیماری همه توانا هستن مهم اینه که با داشتن بیماری بتونی خودتو در اوج نگه داری و به دیگران امید بدی. کاری که به لطف خدا من دارم می کنم. دوستت دارم گلم....
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط الهام ص |
دوستان عزیزم من برگشتم از اظهار لطف همه ی شما که چه در عمومی و چه خصوصی برام نظر گذاشته بودید بی نهایت سپاسگذارم در این چند شب و روز در کنار حرم ملکوتی ثامن الحجج این بنده ی ناچیز نایب الزیاره ی همه ی دوستانی بود که التماس دعا کرده بودند امید که خداوند متعال به حرمت شهید خراسان حاجات مشروعه ی همه ی دوستان عزیز را برآورده کند انشاا... پ.ن: ۱-۲ تا پر کفتر با خودم آوردم تا گرو نگه دارم. خودش اومد افتاد جلو پام...![]()
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط الهام ص |
آقا جون! از کبوترهای حرمت دلم فقط یه چیزو یاد گرفته اونم بال بال زدنه برای تو اما اونا دیگه چرا برات بال بال می زنن؟ اونا که صبح تا شب در رکاب تو ان و روزشون رو در حرم امن تو به شب می رسونن... شاید می خوان مایه ی دلگرمی مسافرای غریبی باشن که تو صحنهای حرم مبارکت می لولن و هر کدوم دردی تو دلشون دارن و اومدن یکی از عزیزترین بنده های اوستا کریمو واسطه کنن تا خدا به حرمت غربت بنده ی عزیزش اونارو دست خالی راهی نکنه. آقا جون! هر چی بیشتر میام زیارتت بیشتر باهات انس می گیرم و دیگه غریبی نمی کنم تا در حضورت شرم داشته باشم و بغضامو فرو بخورم. موقع خوندن " امین الله" حضورت رو در کنارم بیشتر حس می کنم. تو شاهد بیشتر غصه های من بودی و تو رو برای خیلی چیزا گواه گرفتم. آقا جون بازم دارم میام تا از بوی معنویت و خلوص نمازهای جماعت حرمت ریه هامو پر کنم و با دست پر برگردم. یا ضامن آهو! دارم میام... چند روزی در جوار بارگاه ملکوتی ثامن الحجج نایب الزیاره ی همه دوستان خواهم بود. یا حق 
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط الهام ص |